تبليغاتX
 sarkha

بر همگان روشن است که ایران و ایرانی در زمینه علم و دانش و فن هر موقع که اراده کند می تواند به راحتی دیگران را پس بزند و بر قله افتخار
بایستد،درست است که کشور عزیزمان در رتبه آخر جدول ای تی  قرار دارد ولی ما نخبگان و بزرگانی نیز در این عرصه داریم نخبه گانی که هر کدام به نوعی در شیوه زندگی اهالی زمین تاثیر داشته و دارند و هر کدام باعث ایجاد تغییراتی در زندگی مردم جهان شده اند فولی متاسفانه ما ایرانیان کمتر این افراد را می شناسیم یا حتی نام آنها را هم نمی دانیم چه برسد به تحولی که ایجاد کرده اند.با خودم گفتم خوب  است که تعدای از این افراد را که می شناسم به شما دوستان معرفی کنم تا شاید کمی با افتخارات ایران زمین با این میراث بزرگ علمی کشورمان آشنا شویم.پس با هم مروری کوچک بر برخی از این بزرگان می کنیم!
pro-lotfizadeh.jpg

 

پروفسور لطفي زاده استاد دانشگاه آمريكا و پدر منطق فازی. کامپیوتر هوشمند و بنیانگذار نسل سوم کامپیوتر در جهان!خود من به شخصه ارادت خاصی به این استاد بزرگ دارم چون منطقی که ارائه کردند در بسیاری از جهات زندگیم مرا یاری کرده است! 

 

maria-khorsand.jpg
 ماریا خرسند رئیس کمپانی بزرگ اریکسون سوئد 
deh-bozrgi.jpg
 
مهندس ایمان ده بزرگی
   دنیا IT برنده جایزه جوان ترین مهندس 
و نفر دوم المپیاد جهانی طراحی وب کانادا
 
davari.jpg
پروفسور بیژن داوری معوان ارشد کمپانی IBM

 ،بزرگترین غول سخت افزاری دنیا!و طبعا استاد دانشگاه آمریکا.

eslambelchi.jpg

 حسين اسلامبلچي رئیس بزرگترین شرکت مخابراتی ایالات متحده یعنی شرکت پر آوازه AT&T

 

امید کردستانی معاون ارشد سایت گوگل

Farzad Nazem, Chief Technical Officer and Executive Vice President, Engineering and Site Operations

  فرزاد ناظمی مدیر فنی سایت یاهو

پییر امیدیار بنیانگذار تجارت الکترونیکی در جهان

aansari.jpg

انوشه  انصاری رئیس موسسه تکنولوژی تل کام

ای کاش فقط ذره ای به این افراد در میهن عزیزمان بها می دادند تا ترک وطن نکنند و ایران چنین بر رتبه آخر ای تی  جهان بیاستد. به امید روزی که چنین نخبه گانی فرصت کار و پژوهش در ایران راپیدا کنند. 


 

نوشته شده توسط فرهاد رضایی در دوشنبه 4 آبان1388 ساعت 14:40 موضوع | لینک ثابت


آرام آرام.......................

تو آرام آرام خواهی مرد.

 

اگر سفر نکنی.

اگر مطالعه نکنی.

اگر به نجوا های زندگی گوش فرا ندهی.

اگر قدر خود را ندانی.

 

تو آرام آرام خواهی مرد.

آن هنگام که نفست وخواسته درونت  را پایمال کنی.

زمانی که اجازه ندهی دیگران به تو کمک کنند.

 

تو آرام آرام خواهی مرد.

اگر بنده عادات خویش شوی.

هر روز بر مسیر قبلی قدم برداری.

در روز مرگی خود تغییری ایجاد نکنی.

رنگهای نو برای پوشش خویش انتخاب نکنی.

یا با آنها که تو را نمی شناسند صحبت نکنی.

 

تو آرام آرام خواهی مرد.

اگر از احساسات و هیجانات آشفته که درخشش را به چشمانت   ارزانی می بخشند و تپشهای قلبت را استوار تر می سازد دوری کنی.

 

تو آرام آرام خواهی مرد.

اگر زندگی خود را تغییر ندهی آن هنگام که از کار یا عشق خود راضی نیستی.

اگر از اطمینان به عدم اطمینان خطر نمی کنی.

اگر به دنبال رویاهایتان نمی روی.

واین اجازه را به خود نمی دهی که حتی یک بار در طول زندگی از فرمان عقل خویش فرار کنی.

زندگی را امروز آغاز کن.

امروز خطر کن.

امروز کاری کن.

نگذار آرام آرام بمیری.

خوشحالی را فراموش نکن.

                                                               

پابلو نرودا

شاعر شیلیایی


 

نوشته شده توسط فرهاد رضایی در پنجشنبه 9 اسفند1386 ساعت 12:1 موضوع | لینک ثابت


آموخته ام كه....

من آموخته ام...تو نیز بیآموز ...
آموخته ام ... که بهترین کلاس درس دنیا، کلاسی است که زیر پای پیرترین فرد دنیاست
آموخته ام ... که وقتی عاشقید، عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود
آموخته ام ... که تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید: تو مرا شاد کردی
آموخته ام ... که داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته، زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد
آموخته ام ... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی، نه گفت
آموخته ام ... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم
آموخته ام ... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد، همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم
آموخته ام ... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد، فقط دستی است برای گرفتن دست او، و قلبی است برای فهمیدن وی
آموخته ام ... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است، هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند
آموخته ام ... که چشم پوشی از حقایق، آنها را تغییر نمی دهد
آموخته ام ... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان
آموخته ام ... که زندگی دشوار است، اما من از او سخت ترم
آموخته ام ... که فرصتها هیچ گاه از بین نمی روند، بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد
آموخته ام ... که آرزویم این است که قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگویم دوستش دارم
آموخته ام ... که بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است: وقتی که از شما خواسته می شود، و زمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد
آموخته ام ... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم

نویسنده: اندی رونی ؛ مردی که با کلمات اندک حرفهای بسیاری می زند


 

نوشته شده توسط فرهاد رضایی در چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت 9:19 موضوع | لینک ثابت


آسمان....

آسمان حیاطمان ابری ست، شیشه هامان همیشه لک دارد

مادرم در سکوت می سوزد ، قصه ای مثل َشاپرک دارد
َ
خسته در کوچه های بالا شهر پشت هم رخت چرک می شوید

در میان شکسته های دلش غمی اندازه فلک دارد

زخم ها مثل روز یادش هست ، درد سیلی هنوز یادش هست

پدرم گفته بر نمی گردد ، مادر اما هنوز شک دارد

خواهرم هی مدام می پرسد ، دستمان خالی است یعنی چه

طفلک کوچکم نمی داند دست مادر فقط ترک دارد

بغض مادرشکستنی ، آنی ست ، جانمازش همیشه بارانی ست

به خدا حاضرم قسم بخورم با خدا درد مشترک دارد

و از آن روز سرد برف آلود ، که پدر رفت و توی مه گم شد

آسمان حیاطمان ابری ست ، شیشه هامان همیشه لک دارد

 


 

نوشته شده توسط فرهاد رضایی در چهارشنبه 28 آذر1386 ساعت 9:16 موضوع | لینک ثابت


می خواهم اینگونه باشم ......

دلتنگی های همیشگی

دلتنگی های همیشگی


اشتباهات همیشگی


اشکهای همیشگی


غصه های همیشگی


مرا به جنون همیشگی می کشاند


این قانون ذاتی من است


قانون منزجر کننده طبیعت بشریت


انسانی همواره پیچیده و عجیب


کسی که برای دلتنگی هایش اشک می ریزد


این است که این چنین مرا از خود بیزار می کند


می خواهم استوار باشم


سخت و پابرجا


می خواهم دل سنگ شوم می خواهم چون یک بت به زندگی خویش ادامه

 

دهم


با قلبی سنگی و سرد


و پابرجا چون کوه، کوهی که با طوفانهای وحشیانه و با هزار هزار جنگ خونین

 

همچنان استوار می ماند


بی هیچ اعتنایی


بی هیچ احساس و حرکت و تشویشی


می خواهم دگر بغضی برای گریستن نداشته باشم


می خواهم دگر دستی برای حس کردن نداشته باشم


میخواهم دگر قلبی برای تپیدن و چشمی برای دیدن نداشته باشم


می خواهم سنگ شوم،


بی روح، بی احساس، بی چشم، بی بغض و اندوه


این است انسان سخت و بی احساسی که توان زیستن خواهد داشت


توان ماندن و زندگی در این زمانه بی رحم و وحشی


عصر قلبهای فولادی


عصر شکارچیان ماهری که به یک چشم بر هم زدن تو را پاره پاره می کنند


 وقلبت را با بی مهری می درند


و روحت را چون پس مانده های غذایشان تف می کنند


این است روزگار عشق های مصنوعی و شیشه ای


این است روزگار دوست داشتن بی محبت و بی احساس


این است روزگاری که یکدیگر را لمس می کنید بی آنکه روحتان در هم

 

آمیخته باشد


برای ابد بر این روزگار بد می گریم


برای ابد بر این روزگار بد خون دل می خورم


برای ابد بر این روزگار بد رنج می کشم


من اینجایم در میان شما

 

شمایی که عشقتان را نثار تنم می کنید


بی آنکه قلب و روحم را دریافته باشید


راستی به چه می مانید شما؟


شمایی که به جسم هم، به این ظاهر غریابنه هم عشق می ورزید


بی آنکه حرف دلی گفته باشید از درد مشترکتان


از اندوه آنچه از آن رنج به دوش می کشید


و آرام در پوست غریبانه هم می خزید


تا غمی جان فرسا را از یکدگر پنهان کنید


آه که من فریاد نفرت بر می کشم از این هم انزجار


از این همه درد فرو خورده


آه که من سراسر پرم از فریاد زخمهایی که کشیده ام


دیدگانم دگر تاب دیدن این همه نفرت را ندارد


دستانم دگر یارای دست دادن با شما را ندارد


لبانم دگر توان بازگو کردن این همه رنج را ندارد


هیچ کس با من حرفی از درونم نزد


و من در درون خود سوختم


و من غریب مانده ام در میان شمایی که زندگی را اینگونه می پندارید

 


 

نوشته شده توسط فرهاد رضایی در دوشنبه 14 آبان1386 ساعت 12:35 موضوع | لینک ثابت


خوشا آن روز که...............

ترا می خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئی آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغی اسيرم

ز پشت ميله های سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستی پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگی از سر بگيرم

در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا يارای رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكی خندد برويم
چو من سر می كنم آواز شادی
لبش با بوسه می آيد بسويم

اگر ای آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم

من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان می كنم ويرانه ای را
اگر خواهم كه خاموشی گزينم
پريشان می كنم كاشانه ای را


آرزومند ارزوهایتان
تنها ترین تنها

 

 


 

نوشته شده توسط فرهاد رضایی در دوشنبه 14 آبان1386 ساعت 12:10 موضوع | لینک ثابت


فقط همین :

زن كافی است با یك مرد آشنا شود تا تمام مردان را بشناسد.
اما در مقابل ، یك مرد ترجیح میدهد با همه ی زنان آشنا شود، بدون این كه حتی یكی از آن ها را درك كند.
"
هلن رولند"


 

نوشته شده توسط فرهاد رضایی در شنبه 7 مهر1386 ساعت 15:39 موضوع | لینک ثابت


قصه درویش

درویشی قصه زیر را تعریف می کرد
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
«
این کار شما تروریسم خالص است! »
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید:چه شده ؟
شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
«
آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده
نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.
جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!! »
وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:
«
با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند.


 

نوشته شده توسط فرهاد رضایی در شنبه 31 شهریور1386 ساعت 22:59 موضوع | لینک ثابت


دریا تو کجایی.......................................

دریا شده است خواهر و من هم برادرش

شاعرتر از همیشه نشستم برابرش

 

خواهر سلام ! با غزلی نیمه آمدم

تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

 

خواهر ! زمان زمان برادر کشی ست باز

شاید به گوش ها نرسد بیت آخرش

 

می خواهم  اعتراف کنم : هر غزل که ما

با هم سروده ایم ، جهان کرده از برش

 

با خود مرا ببر که نپوسد در این سکون

- شعری - که دوست داشتی از خود رهاترش

 

دریا سکوت کرده و من حرف می زنم

حس می کنم که راه نبردم به باورش

 

دریا ! منم - همو که به تعداد موج هات

با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

 

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها

خون می خورند از رگ های در خون شناورش

 

خواهر ! برادر تو کم از ماهیان که نیست

خرچنگ ها مخواه بریسند پیکرش

 

دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام

بغض برادرانه ای از قهر خواهرش

 

 

از اشعار این مجموعه ( چتر برای چه ؟ خیال که خیس نمی شود )

 

" استاد محمد علی بهمنی "

 


 

نوشته شده توسط فرهاد رضایی در شنبه 31 شهریور1386 ساعت 22:49 موضوع | لینک ثابت


سخنرانی از‌ گابریل گارسیا مارکز


۱ دوستت دارم نه بخاطر شخصیت تو، بلکه بخاطر شخصیتی

 

 که من هنگام با تو بودن پیدا میکنم.


۲  
هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که چنین

 

ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمیشود.


۳ 
اگر کسی آنطور که میخواهی دوستت ندارد، به این معنی

 

 نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد.


۴-
دوست واقعی کسی است که دستهای تو را بگیرد ولی

 

 قلب تو را لمس کند.


۵-
 بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او

 

باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.


۶ 
هرگز لبخند را ترک نکن حتی وقتی ناراحتی، چون هر

 

 کسی امکان دارد عاشق لبخند تو شود.


۷-
تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی، ولی برای

 

 بعضی افراد تمام دنیا هستی.


۸-
هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست وقتش را با تو

 

بگذراند، نگذران.


۹
- خدا خواسته است که ابتدا بسیاری افراد نامناسب را

 

بشناسی و سپس شخص مناسب را. به این ترتیب وقتی او را

 

یافتی بهتر میتوانی شکرگزار باشی.


۱۰-
 به چیزی که گذشت غم مخور، به آنچه پس از آمد لبخند بزن.


۱۱-
 همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند. با این حال

 

همواره به دیگران اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی

 

 که تو را آزرده، دوباره اعتماد نکنی.


۱۲-
 خود را به فرد بهتری تبدیل کن و مطمئن باش که خود را

 

 میشناسی، قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی و انتظار

 

 داشته باشی او تو را بشناسد.


۱۳-
 زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترین چیزها در

 

زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری

 


 

نوشته شده توسط فرهاد رضایی در دوشنبه 12 شهریور1386 ساعت 1:19 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting